بازدید امروز : 30
بازدید دیروز : 1
کل بازدید : 10385
کل یادداشتها ها : 23
خاطره از شهید زین الدین : در هنگام عملیات خیبر ، عراق از یک طرف جبهه فشار زیادی روی نیروهای ما آورده بود . با این که خط ما در حال سقوط بود اما بچه ها از مقاومت دست نمی کشیدند . در همین حال از یک بسیجی پرسیدم : برادر از خط شمالی چه خبر ؟ گفت « از آن جا عراق نمی تواند پیشروی کند ، ظاهراً نیرو ته اندازه کافی باشد ......» آقا مهدی می گفت : به خدایی که بالا ی سر ماست وقتی به خط شمالی رفتم ، هیچ نیرویی از ما در آنجا نبود و دشمن هم کلی عقب نشسته بود!
مادر شهیدان داود و محمد حسین فهمیده می گفت : یک بار که محمد حسین کوچکتر بود برای کاری هرچه صدایش زدم پاسخی نداد ! بعد از مدتی از آشپز خانه بیرون آمد . گفتم کجا بودی ؟ چرا جواب ندادی ؟ به شوخی گفت « سر قبرم بودم ! » گفتم یعنی چه ؟ مگر می شود قبرت در آشپزخانه باشد ؟ گفت نه مامان ، «قبر من در بهشت زهرا(س) قطعه 24 است » گفتم محمد حسین تو هنوز بچه ای ، زمان شهادتت نیست که قبرت را مشخص می کنی ! گفت « نه مادر ، اینطور می شود»